شعرهای مقبول
آنقدر آه کشیدم که دگر سیر شدم
گر صورتم جوان است ولی پیر شدم
در جوانی ناله کردم کسی یادم نکرد
در قفس جان دادم و صیاد آزادم نکرد
مرا دردی است اندر دل اگر گویم زبان سوزد
اگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد
می روم دورتر از تو با دنیا ی خود خلوت کنم
باید آخر من به این دیوانگی عادت کنم
زندگی اندیشه ای بیهوده است
پایه اش از بیخ و بن فرسوده است
زندگی چیست ؟ خون دل خوردن
اولش رنج آخرش مردن